☶ اینــ توییــــ....! ☩ خودمـــ ☱

 

ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﻋﺎﺷﻖ ﻣـــﯽ ﺷﻮﯾﻢ ...
ﻭ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻣـــﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ
ﻧﻤﯽ ﺭﺳﯿﻢ !
ﺑﻌـــﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ...
ﺗﺎ ﺁﺧـــﺮ ﻋﻤﺮ ...
ﻋﺎﺷﻖ ﮐﺴﺎﻧــــﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ ﮐﻪ ...
ﺷﺒﯿﻪ ﺍﻭ ﻫﺴﺘﻨﺪ ...
ﻭ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻫﻢ ﺁﻏﻮﺷﯽ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ
ﭼﺸﻤﺎﻧﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯿﺒﻨﺪﯾﻢ ...

نوشته شده در شنبه بیست و دوم آذر 1393ساعت 2:2 توسط ✔ نرگســـ|

کـُـــل ِ دُنیا را هَم کـِﮧ داشتِـﮧ باشــے ..
باز هَم دِلَت میخواهَد...
بَعضــے وَقتها .. فَقَط بَعضــے وَقتها ...
بَراے یـِک لَحظِـﮧ هَم کِـﮧ شُده ...
هَمِـﮧے ِ دُنیاے یــِک نَفَر باشــے!! :(((

نوشته شده در شنبه یکم شهریور 1393ساعت 23:33 توسط ✔ نرگســـ|

مملکتی که فاحشه خانه نداشته باشد "تمام مردانش" از سر نیاز ادعای عاشقی میکنن...!
بقول بهـــــــــــــــروز وثوق :
یه مـــــــــــــــرد نشونم بدین خودم برم زنـــــــــــــــش بشم...
ما نسلے هستیم که نه به
پدرمان رفتیم نه به
مادرمان ..
ما به فنا رفتیم ..
نسلے هستیم که نه ازدواج کردیم نه به جنگ رفتیم ولے همه بے عصابیم و موجے..!
نسلے هستیم که از بیرون تحریم شدیم .!
از داخل فیلتر .!
هم از دزد میترسیم هم از پلیس !!
حیف شد ...
این بود دنیایے کہ برای آمدنش به شکم مادرمان لگد میزدیم ..

نوشته شده در شنبه یکم شهریور 1393ساعت 23:29 توسط ✔ نرگســـ|

" مـــــــــــــــــــن "
گــدآیی مُحبتـــ نمی کُــنــمــ ،
تنهـــــآیی ام حُــــــرمــتـــ دآرد ؛
حُــــــرمـــتــ (!)...

نوشته شده در شنبه یکم شهریور 1393ساعت 23:27 توسط ✔ نرگســـ|

اين بابا و آن بابا
----------------------------
صدای ناز می آید،
صدای کودک پرواز می آید،
صدای رد پای کوچه های عشق پیدا شد.
معلم در کلاس درس حاضر شد، یکی از بچه ها از قلب خود فریاد زد برپا، همه برپا، چه برپایی شد آن برپا،
معلم نشئتی دارد، معلم علم را در قلب می کارد، معلم گفته ها دارد،
یکی از بچه های آن کلاس درس گفتا بچه ها برجا .
معلم گفت فرزندم بفرما، جان من، بنشین،
چه درسی؟ فارسی داریم؟
کتاب فارسی بردار، آب و آب را دیگر نمی خوانیم،
بزن یک صفحه از این زندگانی را.
ورق ها یک به یک رو شد.
معلم گفت فرزندم ببین بابا،
بخوان بابا،
بدان بابا،
عزیزم این یکی بابا، پسر جان آن یکی بابا، همه صفحه پر از بابا
ندارد فرق این بابا و آن بابا ،
بگو آب و بگو بابا، بگو نان و بگو بابا
اگر بخشَش کنی با میشود با ، با
اگر نصفش کنی با می شود با ، با
تمام بچه ها ساکت، نفس ها، حبس در سینه، به قلبی همچو آئینه .
یکی از بچه های کوچه بن بست، که میزش جای آخر هست و همچون نی فقط نا داشت، به قلبش یک معما داشت،
سئوال از درس بابا داشت.
نگاهش سوخته از درد ، لبانش زرد ، ندارد گوئیا هم درد ، فقط نا داشت.
به انگشت اشاره او سئوال از درس بابا داشت ،
سئوال از درس بابای زمان دارد
تو گوئی درس هايی بر زبان دارد
صدای کودک اندیشه می آید،
صدای بیستون ، فرهاد ، یا شیرین ، صدای تیشه می آید ، صدای شیرها ، از بیشه می آید 
معلم گفت فرزندم سؤالت چیست ؟؟
بگفتا آن پسر : آقا اجازه ، اینکی بابا و آن بابا ، یکی هستند ؟؟
معلم گفت آری جان من ، بابا همان بابا ست .
پسر آهی کشید و اشک او در چشم پیدا شد .
معلم گفت : فرزندم بیا اینجا چرا اشکت روان گشته ؟
پسر با بغض گفت : این درس را دیگر نمی خوانم .
معلم گفت : فرزندم چرا جانم مگر این درس سنگین است؟
پسربا گریه گفت این درس رنگین است دوتا بابا ، یکی بابا ، تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟؟؟
چرا بابای من نالان و غمگین است ولی بابای آرش شاد و خوش حال است ؟؟؟
تو میگوی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟؟؟
چرا بابای آرش میوه از بازار می گیرد ؟؟؟
چرا فرزند خود را سخت در آغوش می گیرد ؟؟؟
ولی بابای من هر دم ذغال از کار می گیرد؟؟؟
چرا بابا مرا یک دم به آغوشش نمی گیرد؟؟؟
چرا بابای آرش صورتش قرمز ، ولی بابای من تار است ؟؟؟
چرا بابای آرش بچه هایش را همیشه دوست می دارد ؟؟؟
ولی بابای من شلاق را بر پیکر مادر، به زور و ظلم می کارد ؟؟؟
تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟؟؟
چرا بابا مرا یکدم نمی بوسد ؟؟؟
چرا بابای من هر روز می پوسد ؟؟؟
چرا در خانه آرش گل و زیتون فراوان است، ولی در خانه ما اشک و خون دل به جریان است ؟؟؟
تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟؟؟
چرا بابای من با زندگی قهر است ؟؟؟
معلم صورتش زرد و لبانش خشک گردیدند،
بروی گونه اش اشکی ز دل برخواست،
چو گهر روی دفتر ریخت،
معلم روی دفتر عشق را می ریخت،
و یک بابا ز اشک آن معلم پاک شد از دفتر مشقش .
بگفتا دانش آموزان بس است دیگر ، یکی بابا در این درس است و آن بابا دیگر نیست
پاکن را بگیرید ای عزیزانم
یکی پاک کردند و معلم گفت :
جای آن یکی بابا
خدا را در ورق بنویس
و خواند آن روز
خدا بابا
تمام بچه ها گفتند :
خدا بابا

شاعر : پور عباس

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 14:12 توسط ✔ نرگســـ|

سلام

خیلی وقت بود چیزی ننوشته بودم

امیدوارم حال همتون خوب بوده باشه

ماه رمضونم که اومده نماز روزه همه کسایی که روزه میگیرن قبول باشه 

قبول دراین که همه ی ادما به این نتیجه رسیدن که همه روزشون تکراریه؟

من با یه بچه ی فسقلی به این نتیجه رسیدم

فک کنم دارم افسرده میشم

نوشته شده در سه شنبه دهم تیر 1393ساعت 14:21 توسط ✔ نرگســـ|


داشت شب میشد 
درست میانه ی سیاهی و سپیدی، پروردگار "عشـــق" را آفرید 
ابلیس شادمان تا انتهای شب،
به قهقهه نشست و خطاب به پروردگار میگفت:
حال که چنین کردی، "فـــراق" را به جان تک تک فرزندانت می اندازم
و بهشت را حرامشان خواهم کرد 
شب که نیمه شد،
پروردگار که نیک میدانست آدمی را "فراق" از پای در خواهد آورد، 
"شــــعــــر" را آفرید و بر روح زمین و زمان و خلقت دمید...
و خدا شعر را آفرید ... شعر را.

نوشته شده در شنبه هفتم تیر 1393ساعت 17:8 توسط ✔ نرگســـ|


آخرين مطالب
» یک بار
» همه چی.....
» ...
» من
» بابا
» بعد چند وقت
» بخونین
» حرف حق.......
» naz naze man
» فیس بوکم
Design By : Pars Skin